«««««🍷میبهـا»»»»»
غزل نمره ۴۶۱
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
کتبتُ قصةَ شوقي و مَدمَعي باکي
بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفتهام از شوق با دو ديدهی خود
اَيا منازلَ سلمي فَاين سَلماکی
عجيب واقعهای و غريب حادثهای
اَنَا اصطَبَرتُ قَتيلاً و قاتلي شاکي
که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هاتِ شمسةَ کَرمٍ مُطَيِّبٍ زاکي
دَعِ التَّکاسُلَ تَغنَم فَقَد جَريٰ مَثَلٌ
که زاد راهروان چستی است و چالاکی
اثر نماند ز من بی شمايلت آری
اَريٰ مَآثِرَ مَحيايَ من مُحيّاکي
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدایی ورای ادراکی
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations